صفحه اصلی
صفحه خانگی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
نسخه RSS وبلاگ

تبلیغات
صفحه اصلی
صفحه خانگی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
نسخه RSS وبلاگ

امروز : سه شنبه 12 آذر 1387
افراد آنلاین :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
جایی برین گناه کنید که خدا نباشه
زمان ارسال مطلب : شنبه 22 مهر 1385 -
شنبه 22 مهر 1385 چت دنیای كثیفیه !!! ازش دوری كن ! شاید یه روز بفهمی از سنگدلی من نبود كه دیگه باهات چت نكردم. بفهمی از سنگدلی من نبود كه به دروغ بهت گفتم ... می خوام اینو بفهمی زندگی واقعیته ، نه رویا !!! تو واقعیت زندگی كن و به واقعیت دل ببند ؛ نه به كسی مثل من كه فقط یه رو از هزاران چهره ش و دیدی ! فقط رویی كه سر به سرت می ذاره ، می خنده، مسخرت می كنه ، ضایعت می كنه ، و حتی نمی تونه واسه یه لحظه جدی باشه ! هر چند همیشه به ظاهر جدی بودم . امیدوارم یه روز بفهمی واسه خودت بود !!! فكرت با اینجور موردهای بی معنی مشغول میشه ... دوستم داره ... دوستم نداره ... دوستم داره ... دوستم نداره ... ... و حالا منم و یه دنیا سرگردونی ! انگار درست وسط یه دایره بزرگ وایسادم و هزاران هزار شعاع به من وصل می شه !!! نمی شه توضیح داد چه حسیه ! فقط می دونم كه گم شدم ! شایدم گم كردم ... راهم و ... نقشم و ... خودم و ... ! دیگه نوشتن هم برام معنی نمی ده ! دیگه نمی خوام كسی بفهمه طعم گس افكار من چیه !!! همونقدی كه فهمیدن و قضاوت های جالب درموردم كردن كافی بود !!! این چند وقت فرصت خوبی بود واسه محك زدن.خیلی دوست پیدا كردم.خیلی ها رو دیدم ... خیلی ها اومدن اینجا و منوشرمنده ی لطفشون كردن.خیلی هام نیومدن و بیشتر شرمنده م كردن !!! چیزی كه از همه چیز برام جالب تر بود این بود كه همه چشمشون به كاره آدماست هیشكی به ذات آدم توجهی نداره ، هیشكی واست دل نمیسوزونه ... و البته نه همه. ... و خیلی خوشحالم كه با دوستای دوست داشتنی ای مثل شما آشنا شدم و تازه فهمیدم چه قد خوبن و می تونن به آدم كمك كنن . ممنون از همتون به خصوص دوست خوبم ملیسا كه این آخریا خیلی كمك كرد كه به خودم بیام ... خلاصه اینكه رفتم واسه همیشه ، دلم برای همتون تنگ میشه امیدوارم از من ناراحت نشین كه میگم چت دنیای خوبی نیست !!! فقط از من یه چیز یادتون باشه : جایی برین گناه کنید که خدا نباشه!!!

[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 20 شهریور 1385 -
دوشنبه 20 شهریور 1385 چهار شمع به آرامی می سوختند.
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت : من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم . هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.
شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت : من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم ، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت : شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید ؟
چهارمین شمع گفت : نگران نباش تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم.
چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابراین شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را دركنار یكدیگر داشته باشیم . 
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
فرشته بیکار
زمان ارسال مطلب : یکشنبه 15 مرداد 1385 -
یکشنبه 15 مرداد 1385 روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
عشق = ثروت و موفقیت
زمان ارسال مطلب : سه شنبه 23 خرداد 1385 -
سه شنبه 23 خرداد 1385 زن از منزل خارج شد و در جلوی حیاط نظاره گر سه پیرمرد با ریش های سفید و بلند شد. زن گفت:« شما را نمی شناسم ولی باید گرسنه باشید داخل شوید و چیزی بخورید.» پیرمردان گفتند:«آیا همسرت منزل است؟» زن گفت:«خیر بیرون است.» سپس گفتند:«ما نمی توانیم داخل شویم» بعد از ظهر که شوهر به خانه بازگشت زن تمام ماجرا را برایش توضیح داد. مرد گفت:« حال برو و به آن ها بگو که من در خانه هستم و آن ها را دعوت کن» سپس زن آن ها را به داخل خانه راهنمایی کرد ولی آنها گفتند:« ما نمی توانیم باهم داخل شویم.» زن علت را جویا شد و یکی از پیران توضیح داد: اسم او ثروت است و به یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت:« او موفقیت و من نیز عشق هستم. حالا برو و مساله را با همسرت در میان بگذار و تصمیم بگیرید طالب کدامیک از ما هستید!» زن ماجرا را برای همسرش تعریف کرد. شوهر بسیار خوشحال بود با هیجان خاصی گفت:« بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایی نماییم» اما زن با این خواسته مخالفت کرد و گفت:« عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم!» در این بین عروسشان که تا این لحظه شاهد گفتگوی آن ها بود میان حرفشان پرید و گفت:« بهتر نیست عشق را پذیرا باشیم و منزلمان را سرشار از عشق کنیم؟» سپس شوهر به زن نگریست و گفت:« بیا به نصیحت عروسمان گوش دهیم. برو و عشق را به خانه مان دعوت کن» سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفاً داخل شوید و مهمان ما باشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد، سپس آن دو نفر هم بلند شده و وی را همراهی کردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت:« من فقط عشق را دعوت کردم!» در این بین عشق گفت:« اگر شما دارایی یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر از ما مجبور بودند بیرون منتظر بمانند اما زمانی که شما عشق را پذیرا شدید هر جا که من روم آن ها نیز همراه من می آیند.» هر کجا عشق باشد در آن جا ثروت و موفقیت نیز حضور دارند
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
هیچ وقت اولین شانس رو از دست نده
زمان ارسال مطلب : جمعه 5 خرداد 1385 -
جمعه 5 خرداد 1385 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دخترِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
نمی خواهی شروع کنی ؟
زمان ارسال مطلب : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385 -
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385 می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟
اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :
چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که :
خواب بودی و بیدارت نکرده !
و به طور حتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی!
اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!
تو رو چه به عاشقی؟
بهتره بری گردو بازی کنی!
آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بدیم.
نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !
و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.
و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.
پس بیا از همین لحظه شروع کنیم.
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
My Dreams Have No Meaning Without You
زمان ارسال مطلب : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 -
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 The End Of Grief The Start Of Happiness My Dreams Come True Yes Unkind Life Will Be Kind , If You Be Near Me It Will Be Come … The Day Which Tell Us About Sweet Future And Teach Us To Forget The Bitter Life Just With You May Dreams Will Come True With You I Fly To Sky Where There Is No Man Where There Is No Coward Where There Is No World Where Money Has No Meaning There Is Just You , Me , And Real Love Joy Of Life Instead Of Its Grief Happiness Instead Of Sadness It Is Not That Much far The Day When I See My Dreams In Reality The Death Of Sorrow And The Birth Of Me Again I Will Come One Day I Will Stay For Ever… I Want You To Know : My Dreams Have No Meaning Without You
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
For U
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 -
دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 To Love Some One
Totally And Completely
Love Is The Most Fulfilling
And Beautiful Feeling In The World
Don't Be Afraid That You Will Get Hurt
Or That The Other Person
Wont Love You
There Is A Risk In
Every Thing You Do
And The Rewards
Are Never So Great
As What Love Can Bring
So Let Yourself Get Involved
Completely And Honestly
And Enjoy The Possibility
That What Happens
Might Be The Only Real Source Of Happiness

[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
هیچ کس حتی آخ هم نگفت
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 28 فروردین 1385 -
دوشنبه 28 فروردین 1385 زمانی که گلدان شکست............
پدر گفت:حیف بود
مادر گفت:عمرش کوتاه بود
برادر گفت:زیبا بود
خواهرم گفت:مال من بود
ولی زمانی که قلب من شکست هیچ کس حتی آخ هم نگفت 
[ نویسنده :
عرفان ][ موضوع :
َعشق , ]
[ پیام شما [] ][
لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]
:: مطالب پیشین ::
»
جایی برین گناه کنید که خدا نباشه
»
»
فرشته بیکار
»
عشق = ثروت و موفقیت
»
هیچ وقت اولین شانس رو از دست نده
»
نمی خواهی شروع کنی ؟
»
My Dreams Have No Meaning Without You
»
For U
»
هیچ کس حتی آخ هم نگفت
»
کاش هرگز نمی دیدم تو را
»
چه قدر سخته
»
واسم دعا کنید
»
خدایا می خواهم عاشق باشم
»
میخوام بگم دوستت دارم
»
من هنوزم دوستت دارم